حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

تولد ده سالگی داییم

دخمل من دایی محمد مهدی ده ساله شد. بیست و سوم آذر دوستاشو دعوت کرد و همه دوستاش اومدن و براش کلی کادوهای خوشگل آوردن. ولی ما قم بودیم. عمه فاطمه اینا اومده بودن قم با ننه حاجی معصومه روز بیست و سوم آذر هم اومدن خونه ما. فرداش که جمعه بود و میومدن اردکان من و شما هم باهاشون رفتیم تا دوباره برای دایی تولد بگیریم.   وقتی عمه اینا اومدن خونمون با پسر عموم عکس گرفتم     دایی جون تولدت مبارک  چقدر دوستات کیک خوردن؟؟؟؟؟؟؟         خاله جون توهم بیا تو عکس        اینم کیک نصفه که ده تا آدمک داشته پنج تاش مونده &n...
25 آذر 1391

یک سال گذشت

                        دختر دلبندم     همیشه زندگی اونجوری که بخوای نیست.زندگی پستی و بلندی های زیادی داره. تو زندگی خدا آدما رو خیلی امتحان میکنه و انشاالله همه از این امتحانات الهی سربلند بیرون بیاییم. 30آبان سال نود دختر عمه بابایی یعنی صمیمی ترین دوست مامانی رفت پیش خدا. سمیه یه فرشته ای بود که فقط بیست سال اومد رو زمین و برگشت پیش خدا و همه رو مخصوصا مامان و باباش رو داغدار کرد. من و سمیه خیلی با هم صمیمی بودیم و چهار سال هم کلاس بودیم خیلی هم دیگه رو دوست داشت...
30 آبان 1391

دردونه مامانی کچل شده

جیگر طلا  به اصرار بابایی  بیستم مهر موهای طلایی سرت رو با تیغ زدیم. من نگهت داشتم و بابایی اول ماشین و بعد ژیلت کشی کرد. با نمک شدی گلکم ‌‍‌   چندتا دیگه از حرکات و حرف زدنات رو با تاریخش برات مینویسم.      8شهریور  یهو نصفه شب میگفتی م م م آ          ما م م آ     ولی بعد از دوهفته یادت رفت و دیگه نمیگفتی.   ۳۱شهریور تونستی ۲۰ ثانیه بدون کمک روی پاهای ناز و کوچولوت وایسی.   همین روزا وقتی بهت شیر میدم چون لثت میخاره  منو گاز میگیری و وقتی دعوات میکنم بهم میخندی و میگی إ إ إ إ ...
8 آبان 1391

عشق مادرانه

                کوچولوی مامان                                            وقتی مادر میشی فارغ از همه کارهای دنیا یه آدم دیگه میشی. با هر خنده کودکت بال در میاری و تو ابرا پرواز میکنی اگه بچت عطسه کنه دنیا رو سرت خراب میشه.   دیگه بوی مدفوع برات زننده نیست نگران اینی که مبادا پای بچت بسوزه. وقتی کسی حتی عزیزترین کست به بچت کوچکترین غرولندی کنه دلگیر میشی و...
31 شهريور 1391

عروسی عمو سید محمود

       آخ جون عروسی .                                               عمو جون و زن عمو پیوندتان مبارک. خوشحالم که تو جشن عروسیتون شرکت میکنم.                                         &nbs...
28 تير 1391

کوچولوی مامانی

قندولک مامان این روزا خیلی با نمک شدی چند تا کارایی که یاد گرفتی رو با تاریخش برات مینویسم.     هفته اول اردیبهشت دیگه خندت صدا دار شد و وقتی دالی باهات میکردم و قلقلکد میدادم بلند میخندیدی و بعضی وقتا ذوق میکردی سرفد میگرفت سرفه میکردی بهت میگفتم آخ عزیزم میخندی و دوباره سرفه الکی میکردی.     ناز من بیست و سوم ادریبهشت وقتی بابایی داشت نماز میخوند و تو کنار جانمازش خوابیده بودی موفق شدی دمرو بشی و مهر بابایی رو برداشتی. گلکم چون من تو قم کسی رو ندارم برای واکسن چهار ماهیگید رفتم اردکان.من و تو تنهایی با قطار سریع السیر رفتیم و چهارم خرداد بردمت مرکزبهداشت واکسنتو زدم و دو روز بعدش صبح زود ...
10 تير 1391

عید نوروز91

دخمل قشنگم عیدت مبارک!!!                    ما چند روز مونده بود به عید رفتیم اردکان  و سال تحویل خونه مامان جون بودیم چون شما خواب بودی و جایی نمیتونستیم بریم.سال تحویل ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه صبح بود. چند تا عکس از عید برات میزارم                                                   &...
15 فروردين 1391

اولین روزای زندگی

کوچولوی مامان به زندگی ما خوش آمدی!!!     ده روز اول رو خونه مامان جون بودیم و روز یازدهم اومدیم قم. یک ماهه بودی که دوسه روزه برگشتیم اردکان مهمونی ماماجیا از کربلا اومده بودن.همه خیلی دوست داشتن و از دیدنت خوشحال میشدن مخصوصا مامان جون و باباجون.   عزیزم شب که میشد راس ساعت یک بیدار میشدی و من تا صبح بیدار بودم. بعضی موقع ها تا ساعت هشت صبح بیدار بودی و من خیلی اذیت میشدم. صبح میخوابیدی منم مجبور بودم بخوابم چون دیگه تحمل بی خوابی رو نداشتم. خانوم مقدم صاحب خونمونه و خیلی مدیونش هستم.برام مثل مادره.تقریبا هفته ای دو بار خواهر شوهر خانوم مقدم میومد خونش و محمد حسام که نوه ش هست و شما رو میبرد حمام. م...
1 فروردين 1391